13 بدری که به در شد
سلام به قندکم شب سیزده خونه مامان جون بودیم و آماده برای صبح که بریم تو دل طبعت. صبح ساعت 6 بیدار شدیم تا آماده بشیم یک ساعت طول کشید یعنی ساعت 7 بود راه افتادیم بریم باغ آتاجون جاده خیلی ترافیک بود تا برسیم طول کشید.همه جمع بودیم تقریبا 50 نفری بودیم همه دور هم خوب بود فقط عمه مهدیه بین ما نبود اونم رفته بود تهران. خیلی بهمون خوش گذشت فقط بگو بخندو شادی بود مامانی حالش اصلا خوب نبود مریض شده بودم. نینی منم که همش نق میزد آخه تو هم سرما خورده بودی مامان قربونت بره.شب موقع برگشت حالم بدتر شد فشارم خیلی پایین بود ساع...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
21:23







